محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

هفتاد روزگی

مهرسام پسرکم من تو را يکي دوست دارم زيرا بهترين ها يکي هستند خدا......خورشيد.......ماه.......مادر.......پدر.......تو يک زيبا ترين عدد من است هميشه يک هستي و هميشه يک خواهي ماند       م :....ملودي زيباي مادر شدنم   ه :.... هستي ام                      ر :.... رايحه خوش بهشت               س : .....سرمايه روزهاي جواني ام      ا : .....احساس خالص مادريم      م :.....ميو...
5 مهر 1392

دو ماهگی میوه دلم

بله آقا مهرسام ما بیست و هفتم شهریور دو ماهه شد و اون شب ما همگی خونه‌ی دایی جمال به مناسبت تولد سوگند جون مهمون بودیم .  مهرسام ما در دو ماهگی یواش‌یواش داره برنامه‌ی خواب و خوراک‌ش منظم می‌شه؛ وقتی باهاش حرف می‌زنیم هوشیارانه می‌خنده و وقتی ساکت می‌شیم از خودش صدای آقوم در میاره.گاهی وقتها هم دستشو میبره جلوی دهنش و انگشت شستشو میمکه که دیگه اینجور وقت ها فقط باید خوردش و اون​قدر خوش​مزه می​خوره که من به​ش می​گم  یه کوچولو هم به من بده! ازاتاق که بیرون بریم با چشماش تا جایی که بتونه دنبال‌مون می‌کنه، با پاهای کوچولوش پل می‌زنه و کمرش رو بالا...
3 مهر 1392

خاطرات زایمان

شب قبل یعنی چهارشنبه شب که تولد هادی جون هم بود دوش گرفتم و بعد از رفتن مهمونا  ظرف‌های تو جا ظرفی رو جا به جا کردیم، میزها رو دستمال کشیدیم، می‌خواستم همه جا برق بزنه  بعد  رفتم که بخوابم،حدود ساعت یک و نیم بود رفتم تو اتاق خواب هادی تازه خوابیده بود من هنوز چشمام گرم نشده بود و داشتم به کارهای فردام و اینکه شب آخره که مهرسام تو شکممه فکر می‌کردم حس عجیبی داشتم هم خوشحال بودم و هم دلتنگی خواصی داشتم و هنوز چیزی نشده احساس میکردم دلم واسه این 9 ماه تنگ شده  مهرسام هم مرتب تکون می‌خورد و من نفهمیدم کی خوابم برد. صبح روز 5 شنبه ساعت 4 ...
20 مرداد 1392
1